Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers من و پسرکم و خرید - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

با پسرک میریم بیرون .... حتی صبحها ! 

با اومدن بهار و هوای خوب و روزای آفتابی .... و به دنبال جذب ویتامین دی !  

ازونجایی که از کار بی هدف خوشم نمیاد یک چیزی رو بهانه میکنیم و میریم خرید 

صبحانه اش رو میدم ... پوشکش رو تعویض میکنم و بهش میگم : میای باهم بریم بیرون ؟ 

بریم خرید ؟ بعد چشماش برق میزنه .... فکرش هزار جا میره ...احتمالا همه ی اونجاهایی که باهم رفتیم رو تو ذهنش مرور میکنه  

بعد میگم بریم چی بخریم ؟ که جواب همیشه دو چیزه ! ن ُ ن و سیر ! ( نان و شیر ) 

لباساشو انتخاب می کنیم ...البته با هم ! 

حاضر میشیم .... زیر گاز رو خاموش میکنم چون با سرعت پسرک معلوم نیست کی برگردیم ! 

کلید و گوشیم رو چک می کنم که یه وقت یادم نره... 

پسرک هم در این بین دنباله کلاهش هست و تنظیم کردنش رو سرش ... گاهی هم هوس کلاه زمستونیش رو میکنه 

تو چهار چوب در میشینه و پاهاش رو میزاره بیرون ِ در تا کفشاشو پاش کنم ...البته کمک یادش نمیره ....چسب کفشاشو باز میکنه بعد میده به من ! 

بعد دو تایی راهی میشیم .... جلوتر از من میدوه تا در حیاط رو باز کنه

تقریبا مسیر هارو حفظه .....یه جاهایی دستم رو می گیره ...یه جاهایی خودش میره....یه جاهایی میدوه و شیطنت میکنه .... 

وارد مغازه میشیم .....یه دستش تو دستمه و سفت گرفتمش تا جنسای مغازه رو پایین نیاره ....با این حال شونصد بار خوراکیا و چیز میزای جلو دستش رو برمیداره و میزاره ....منم با دست دیگم دارم چیزای مورد نیازم رو برمیدارم .... 

باز اینجا خوبه ....میوه فروشی عشقشه ....تند تند نایلونها رو برمیداره که من توش میوه بزارم ....یه وقتام میبره میده آقای میوه فروش ....کلی ام دلش میخواد بادمجونا و هویجا و فلفلا رو قاطی پاطی کنه که من نمیزارم !  ( البته روزایی که پیاده میریم خرید خاصی نمی کنیم که موقع برگشت دستمون سنگین شه و بهمون فشارررر بیاد )

 

دیگه این بنده ی خداهام مارو میشناسن و کلی باهاش خوش و بش میکنن   

یکی توت فرنگی میشوره بهش میده ... یکی نون میده ....یکی بیسکوییت و شیرینی  

برمیگردیم سمت خونه ....گاهی نون تست ها رو می گیره و کشون کشون میاره ! گاهی شیر رو ! 

به بچه مدرسه ای ها که میرسه و دو سه تاشون رو باهم میبینه هوش از سرش میپره ....وایمیسه با تعجب نگاشون میکنه .... 

نزدیکای خونه که میشیم غرغر میکنه و سر هر کوچه 2 دقیقه وایمیسه و ناله و زاری که من نمیام !  

بالاخره میرسیم خونه ....باز ناله و زاری که تو نمیام .... 

بعد کلی وعده و وعید رضایت میده که بیاد داخل .... 

با کلی ناز کشی لباساشو عوض میکنم ....دست و صورتش رو میشورم ..... حالا خسته و گرسنه است ... و من امیدوارم که غذاشو خوووب بخوره و بعدشم خوووب بخوابه ! 

 

**   اصولا وقتی بچه داری ... بیشتر از هر موقعی حواست به ویتامین ها و مواد معدنی و آهن و کلسیم و چگونگی جذب این چیزهاست .... و این که چطوری اینها رو برسونی بهش ! .... و از همه مهم تر .... برای گرم به گرم وزنش کلی ایده و ابتکار و خلاقیت و از خود گذشتگی به خرج میدی .... 

و احتمالا مثل من نزدیک هر بار چکاپ قد و وزنش از یکی دو ماه قبل استررررررررس می گیری !!!  

و متوسل میشی به هر غذایی که فکر میکنی دوست داره و ممکنه دو قاشق بیشتر از اون یکی غذا بخوره .... به قدرت وزن دهی چهار مغز ها .... و جدیدا اضافه کردن کره و خامه به هر غذای با ربط و بی ربطی !

 

 

اینم لحظات ورود به خانه بعد از خرید !  در حالیکه من تو اتاقم و مشغوله تعویض لباس و ایشون رفتن سراغ نون ها ! 

 

 

 

بفرمایید نون تازه .... 

 

???? ???????

mouse code

?? ????