Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers بهاران از توست .... - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

هرکجـــــا باشی تو ،
یاد تو مال من است ،
سبزی و سرخوشی و دیدارت ،
همه رویــــــــــــــای من است ،

من برایت خوبی ،
من برایت خنـده ،
من برایت همه خوبی ها را ،
از خدا می خواهم ،

هرکجا باشی تو ،
من برایت از جان ،
همه آرامش و آسایش این دنیا را ،
از خدا می خواهم ،

من تو را پرخنده ،
من تو را پر ز همه خوبی ها ،
من تو را شاد و خوش و سرزنده ،
می خواهم ،

من برایت از جان ،
همه آرامش و آسایش این دنیا را ،
از خدا می خواهم  

 سال نو با تاخیر مباررررررررک ! 

 

امیدوارم همگی سال خوبی رو شروع کرده باشین  و روزای قشنگی پیش رو داشته باشین   

 

عید نامه در ادامه ...


 

 22 ماهه ی بهاری و 2 ومین 7 سین زندگیش  

 

 

 

از روز قبل سال تحویل شروع کنم که با خواهریا رفته بودیم مهران و کوچه برلن و چند تا خرید خوشگل و اساسی کردیم  

و این وسط یه پیراهن سفید مجلسی و شیک با یقه و سر آستین راه راه از مردونه فروشیهای اون نواحی برا همسر گرفتم که متاسفانه سایزش نبود و همسر مجبور شد صبح روز عید بره تعویضش کنه و همچنان هم ازینکه بعد این چند سال و بعد کلی خرید براش ! سایزش رو اشتباه کردم ابراز ناراحتی می کنه ! 

خودمم نمی دونم چرا یه سایز کوچیک تر می دیدمش !  

دیگه اینکه صبح روز عید با رفتن همسر پسرک زد زیر گریه و به هیچ وجهی آروم نمی شد .... 

ناچار لباس پوشیدیم و با کالسکه راه افتادیم تو خیابون و یه دور قمری زدیم و برگشتیم.... 

 

ناهار هم یه ماهی سفید بزرگ داشتیم که بنا به درخواست همسر شکم پرش کردیم و ازونجایی که سبزی مخصوص نداشتم تو اون هاگیر واگیر دم عید ... تو شکمش سبزی سوپ + گردوی خرد شده و یه قاشق رب انار و کمی ابلیمو زدم که خیلی خوشمزه شد 

بعد پسرک خوابید و ما در آرامش ! تیغای ماهی رو گرفتیم و خوردیمش ! 

سال مون هم در نهایت آرامش و سکوت با زمزمه های تی وی مبارک شد ... 

بعد از اونم که دو سه روز اول به عید دیدنی و خونه ی بزرگترا و دور همی گذشت 

 

 4-5 فروردین بود که بعد از ظهر راهی شمال شدیم  

تو راه خیلی خوب بود .... من همش در حال خوردن بودم !! انقد که همسر تعجب کرده بود و می گفت چقد شکموووووو شدی ! 

یه جا وایسادیم و کلی چیپس و پفک و آلوچه و بستنی خریدیم و خوردیم 

چایی و تخمه هم برده بودیم ...دیگه جای همه خالی 

میوه هم پوست کنده و آماده داشتیم که آخر راه یادمون افتاد و ترتیبش رو دادیم  

شام هم ساندویچی و آماده چون به خانواده ی همسر نگفته بودیم داریم میریم و می خواستیم سورپرایزشون کنیم ! 

طبعا 11-12 شب که می رسیدیم هم از شام خبری نبود دیگه  

و قسمت خوب این سفر همکاری بی نظیر و استثنایی گل پسر بود  

که همین جا ازش تشکر می کنم و ممنونم ! 

 

خوب دو روز اولی که اونجا بودیم ما بودیم و پدر شوور و مادر شوور و برادر شوور  

که صبحا رو می رفتیم دریا و  تو راه هم پسرک مرغ و جوجه و اردک و گاو و ببعی و هاپو و ...می دید و باید بگم حیوون شناسیش عالی شد 

 یعنی اون تصویر ذهنی که ازشون داشت تبدیل به واقعیت شد و خیلی سریع صدای همشون رو یاد گرفت  

یه روزم رفتیم سه شنبه بازار که من عاشق این بازارای محلی ام که توش همه چی پیدا میشه !

عصرا هم یه روز رفتیم ماسال که یه منطقه ی ییلاقی و جنگلی بود و مناظر زیبایی داشت 

یه روزم باز همون نواحی خودمون گشتیم 

 

دو روز و نیم بعدی هم برادر شوور و جاری بهمون ملحق شدن که روز اول از صبح رفتیم آبشار ویسادار که یه منطقه ی جنگلی هست و ناهار اونجا بودیم  

روز بعدی هم صبحش رفتیم اسالم - خلخال و گردنه ی حیران و اون بالا تو سوز و باد شدیدش کلی عکس گرفتیم فقط خوشبختانه هوا آفتابی بود ! 

برگشتنه تو راه  جنگلیش هم یه جا آش دوغ خوردیم و چایی زدیم که خیلی چسبید  

نزدیک خونه یه سر کوچولو به جنگل گیسوم و دریاچه ی ماهیش هم زدیم

 

عصرش هم رفتیم انزلی و بازار کاسپین  

شب آخر هم رفتیم خونه ی دو تا از دوستان پدر شوور عید دیدنی 

و صبح روز آخر هم رفتیم تالش و سورتمه که البته من و همسر سوار نشدیم چون هوا سرد بود و سوز داشت و پوست آدم داغون میشد ، تابستون هم سورتمه سواری کرده بودیم و خیلی چیز خاصی نبود به نظرمون ! 

فقط از نمایشگاه کارای دستی و سنتی اونجا همسر یه کیف پول چرم خوشگل برام گرفت که جاری و مادر شوور هم خوششون اومد و هر دوشون گرفتن و با سه تا کیف پول خوشگل برگشتیم !  

حول و حوش 6 عصر هم ما راه افتادیم به سمت تهران 

رودبار وایسادیم و خریدامون رو انجام دادیم و اینبار به جای اتوبان اصلی افتادیم تو جاده ی قدیم 

که باید بگم جاده کاملا اختصاصی بود و ما تهنای تهنا بودیم !! 

درست مثل این فیلم ترسناکای خارجی که هر چی میری نمیرسی ! 

هر هزار سال یه کامیون رد میشد .... 

چراغ و برق و این چیزام نداشت ...تاریکه تاریک و البته پیچ در پیچ ! دیگه آخراش حالت تهوع گرفته بودم ! 

ولی چون خلوت بود  یه ساعتی جلو افتادیم  

دیگه فلاسک چای رو هم خونه ی مادر شوهر جا گزاشتیم و من دپرس شدم و هیچیییییی نتونستم تو راه بخورم ! 

از رودبارم چایی گرفتیم که افتضاح جوشونده بود و همونجوری ریختیم دور  

تهران که رسیدیم بعد کلی گشتن بالاخره یه " پدر خوب " پیدا کردیم که باز بود و غذا داشت وگرنه من رسما از گرسنگی و ضعف می مردم !  

  

خوب باید بگم اگه ضد حال های مکرر ! مادر شوور رو فاکتور بگیریم سفر خوبی بود !! 

 

و ... 

 صبح روز بعد در حالیکه خستگیمون تقریبا در رفته بود و پدر و پسر از حمام اومدن و لباس پوشیدن و رفتن بیرون دور بزنن 

 و من تازه یه وقت خوب پیدا کرده بودم برای حمام طولانی ! و شستن حمام و .... یه دفعه وسط کار دیدم همسر و پسرک برگشتند و صدای همسر که خبر از فوت پدر بزرگش داشت 

دیگه از 11 تا 16 فروردین درگیر مراسمات بودیم و البته من به خاطر پسرک کمتر می رفتم ولی همسر بیشتر وقتش رو اونجا بود تا کارها رو سر و سامون بدن.  

 

و دوباره برگشتن زندگی به روال عادی که من عاشق این روال عادی ام ! 

هر چقدر هم عادی و تکراری باشه ولی یه آرامش و نظمی توش هست که دوسش دارم   

 

 

طبیعت زیبای روستای دیناچال

 

  

 

 

 

   

 

جنگل ماسال  

 

 

 

 

سورتمه و نمای شهر تالش 

 

 

 

جنگل و آبشار ویسادار 

 

 

 

 

 

دریاچه ی ماهی گیسوم 

 

 

 

و باز هم دریا ...

 

 

???? ???????

mouse code

?? ????