Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers واکسن 18 ماهگی - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

یکشنبه صبح واکسن 18 ماهگی پسرک رو زدیم 

بماند که سر صبح چه جوری از خواب بیدار شدم ! 

یعنی از ساعت 7 تا 8 یه ربع یه ربع می خوابیدم و با الارم گوشی بیدار میشدم 

هوام سررررد !  اصلا دلم نمی خواست از پتوی گرم و نرم و دوست داشتنیمون جدا شم !

پسرک هم تو خواب ناز بود و دلم نمی یومد بیدارش کنم  

دیگه خودم اماده شدم و بیدارش کردم 

لباس گرم هاشو پوشوندم و پیش به سوی خانه ی بهداشت  

وقت صبحانه دادنم نبود ...یه بسته بیسکوییت و یه بسته خوراکی مخصوصش رو برداشتم 

و چقدر هم خوب شد چون تو مدتی که اونجا بودیم نشسته بود رو صندلی  

و سرگرم خوردن و تماشا کردن بچه های همسن و سال خودش بود  

درست مثل اینکه رفته باشه سینما !!

خلاصه رسیدیم اونجا دیدم اوووه چقدر پدر و مادر و بچه های کوچولو !! 

اسم نوشتم برای واکسن خانومه هم گفت واکسن نداریم ! 

نیم ساعت بشین شاید بیاد ....که خدا رو شکر 5-6 تا واکسن براشون اومد و سهم پسرک هم رسید 

تا نوبت واکسن بشه رفتیم طبقه ی بالا برای قد و وزن و پر کردن پرونده و این کارا 

پسملی هم دیگه بزرگ شده و نمی خواست رو ترازو بشینه ! 

برا گرفتن قد و خوابیدنش هم یه کوچولو گریه کرد که چرا این کارا رو با من می کنید !! 

 

بعد نوبت واکسن شد....دو تا دست ها ....و خوشحالی من ازینکه به پاش نزد ! 

چون در اینصورت هم دردش بیشتر بود هم ممکن بود راه رفتن براش ناراحت کننده باشه 

یه کم هم تو این قسمت ماجرا گریه کرد  

 

بعدم نوبت بینایی سنجی بود....که صف طولانی داشت ....ظاهرا ماهی یک روز بود  

که خوشبختانه ما همون روز رفته بودیمو و ایستادیم تا نوبتمون شد 

خدا رو شکر که مشکلی نبود

 

رسیدیم خونه دیگه ظهر شده بود وبعد دادن استامینوفن هر دو خوابیدیم 

وقتی بیدار شد دستش درد می کرد و ناله میکرد و می گفت دَس ( دست ) 

 

رفتیم خونه ی پدری همسر و اونجا سرگرم شد و درد یادش رفت 

فقط داغ بود و کمی بی حال 

 5 صبح هم تبش بالا رفته بود که دوباره قطره دادیم ، لباساشو کمتر کردیم و بدون پتو خوابید 

تا فردا شب هم کمی داغ بود و بالاخره گذشت !! 

 و خدا به خواد رفت تا 6 سالگی....برای مدرسه ...انشاالله...

 

خیلی ازین واکسن می ترسیدم و از یکی دو ماه قبل استرسش رو داشتم 

ولی خدا رو شکر خیلی خوب طی شد 

کلی هم از قبلش انرژی مثبت دادم به خودم و فکرایییی خوب !!!  

 

دیگه دوشنبه هم تولد برادر همسر و مادر همسر بود  

مادر شوورم تازه بعد از ... سال متوجه شده بود که روز تولدش با پسرش یکیه ! هههه 

قبلا فکر میکرد یک روز با پسرش فرق داره ! 

نمی دونم تا حالا شناسنامه ی خودش رو نگاه نکرده بود آیا ؟! 

  

جاری هم به مناسبت تولد همسرش اومده بود اونجا .... البته بدون اینکه بهش بگه تا سورپرایز شه 

شام هم مادر همسر سالاد الویه گذاشته بود و ساندویچ مرغ  

که البته تزیینش با ما بود   

بعد شام هم مراسم کیک و شمع و هدیه ! 

شب خوبی بود 

  

عصر امروز هم رفتیم خونه ی عزیز 

عصرونه سیب زمینی پخته با روغن زیتون و گلپر و ترشی خوردیم و لبو .... 

انقدرررر چسبید .... یعنی شیفته ی این کاراشم .... 

خدا همه ی مادربزرگ پدر بزرگ ها رو حفظ کنه

 

???? ???????

mouse code

?? ????