Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers عید قربان و غدیر.... - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

عیدای گذشته تون با تاخیر یکی دو هفته ای ! مبارکککک ...

انقدر این دو هفته سرمون شلوغ بود که احساس میکنم هنوز به زندگی عادی برنگشتیم !  

 

ظهر جمعه ی هفته ی پیش که عید قربان بود ولیمه ی دخمل یه ماهه ی دوست همسری بود که با همسر رفتیم و بد نبود   

یه شعبده باز آورده بودن که تو اون شلوغ پلوغی فامیلا و دوستا کسی حواسش به اون بنده خدا نبود و طفلی هی حرص می خورد که چرا منو تشویق نمی کنید !!  

 

بعد اومدیم خونه ی پدر همسری که با پسرک و مادر همسر تا تاریک نشده بریم پارک که پسرک خوابیده بود  

این شد که من رفتم خونه نمازمو خوندم لباس گرم برداشتم و وسایل پیک نیک هم جمع کردم و رفتم پیش اونا دوباره 

دیگه تا راه بیفتیم شد 8 شب 

یه بارون حسابی هم اومده بود بنابراین رو زمین نمیشد نشست  

آلاچیق هام که همه پاتوق پسرای مجرد ! همه قلیون به دست ...

رفتیم  دم دریاچه ی پارک  یه صندلی گیر اوردیم و بساط چایی داغ و بیسکوییت و میوه و چیپس رو پهن کردیم  

چند تا اردکم اونجا بودن که به ما ملحق شدن طفلیا خیلی ام گشنه بودن دیگه با هم بیسکوییتا رو خوردیم

پسملی هم تو کالسکه اش بود و هی می بردیم دور دور میزدیم تو پارک   

انقدر هوا مطبوع بود که دلم می خواست همونجا بمونمممممم تا صبح

نزدیکای برگشتن برادر همسری زنگ زد که داییش و خانومش که یه کوچولو همسن پسملی ما دارن رفتن اونجا 

ما ام سریع خودمون رو رسوندیم  و تا شب با این دوتا جوجه سرگرم بودیم 

 

بعد این جوجوی ما مال شناس شده بود !! 

اسباب بازیای محبوبش که یه تلفن داغون شده اس و دو سه تا سیم و کابل رو برده بود قایم کرده بود زیر میز که اون یکی جوجه بهش دست نزنه 

یه بارم که اون طفلی اتفاقی اسباب بازیاش رو برداشت مثل فشنگ خودشو رسوند و به زبون خودش یه چیزایی و گفت و ازش پس گرفت 

و دوباره رفت قایمشون کرد !!!! 

اینم از کرامات پسر ما ..... 

 

دیگه چهارشنبه بعد بعد بعد چند ماه از یکسالگی پسرک ! بالاخره موفق شدیم ببریمش اتلیه ! 

با خواهری رفتیم  

5 دست لباس براش برده بودم هی لباس عوض کن هی عکس بگیر  

بین تعویض لباسای پسرک هم خواهری عکس میگرفت 

دیگه انقدررررر این مرد کوچولو شیطونی کرد که اون آخر من و خواهری و خانومه عکاس سه تایی 

نشسته بودیم رو زمین و فقط نگاش می کردیم ! 

یعنی عکاسه رسما داغون شد !! 

بعد یه خرس و یه صندلی کوچولو اونجا بود این پسر ما گیر داده بود به این دوتا که هر جا میره یکیش باهاش باشه !  

 خرسه رو میزاشت رو زمین سرش رو میزاشت روش و می خوابید !  حالا مگه بی خیال میشد ؟!! 

فرداش رفتم برا انتخاب عکس دیدم خدا رو شکر عکسای خوبی شده 

 

دیگه شب عید غدیر هم خونه ی داییم بودیم همگی به صرف آبگوشت خوشمزززه 

ناهار روز عید خونه ی پدر شوور و شامش هم خونه ی پدری جاری   

قبل شام هم با پدر و مادر صفا رفتیم خونه ی پدری من عید مبارکی و گرفتن اسکناسای نوی عیدی از بابام

خواهر جاری دو تا پسر دبستانی و راهنمایی داشت که کلی هوای پسری رو داشتن و من بیشتر نشسته بودم  

سر شام هم پسملی نشست رو پای من 

منم که دهنش رو نمیدیدم همینجوری مرغ ریش می کردم میزاشتم تو دهنش 

نگو قورت نمی داده فقط می جویده و تو دهنش همه رو جمع کرده بود 

دیگه موقع قورت دادن ! متوجه میشه این لقمه خیلی بزرگهههه 

دیگه از رو پای من بلند شد و رفت وسط اتاق منم فهمیدم که الانه هر چی خورده بریزه 

رفتم دنبالش همسری ام پشت ما ! 

سه تایی دنبال هم ! 

بالاخره هدایتش کردیم سمت زیر اندازی که روش نشسته بود و ایشون هم به محض رسیدن همونجور ایستاده ! جلو چشم حضار همه رو آوردن بالا .....  

فقط خدا رو شکر کردم که رو فرشاشون نریختتتتت 

 

فرداشم من نمی دونم چم شد که از 8 صبح با حال تعوع بیدار شدم و تا 11 همینجور گلاب به روتون بودم 

انقدر حالم بد بود که نمی تونستم بشینم تو ماشین تا دکتر یا خونه ی مامان برم 

صفا پسری رو برد و ظهر اومد دنبالم رفتیم دارو گرفتیم و با پسری رفتیم خونه ی مامان 

تا شب اونجا بودم و کلی رسیدگی مادرانه شدم و برگشتیم خونه  

همشم دلم پیش اونایی بود که از خانواده هاشون دورن  

  

این هفته ام نیم ترم داشتیم تو آموزشگاه 

احساس میکنم این ترم خیلی زود داره میگذره ! برعکس ترم تابستون که تو گرما و ماه رمضون بود و خیلی طولانیییی بود 

 

???? ???????

mouse code

?? ????