Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers سفر سه نفرانه ! - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

ما برگشتیم ! 

شنبه بعد از ظهر راه افتادیم و غروب اونجا بودیم 

بماند که نزدیک بود همون اول مسافرت پسرک رو بندازم ته دره !! 

خدایی ادمی که تو راه حال تهوع داره  

بعد راننده ام که همسر جان باشه ، سر پیچا اونم تو جاده ی چالوس سرعتش رو کم نکنه 

بعد یه پسملی شیطون هم تو صندلی ماشینش نشینه و هی از سرو کولش بره بالا ! دیگه عشق مادری سرش میشه !!!؟؟ 

دیگه یه جا وایسادیم بابام قیافه ی منو که دید پسملی رو برد تو ماشین خودشون و یه ذره من حالم جا اومد 

البته همسر جان هم یه کوچولو سرعتش رو کم کرد  

دیگه همه چی خوب بود تا اینکه یه جا پسرک از تو ماشین بابا مارو دید که تو یه ماشین دیگه ایم و از بغلش رد شدیم ! 

اونجا بود که دیگه بی قراری کرد و دوباره برگشت پیش ما و خوشبختانه خوابید تا رسیدیم به مقصد 

 

این چند روزه اونجا خیلی خوش گذشت  

گل پسر که دیگه فقط بابامو میشناخت و از سر صبحونه دور بابام می چرخید و  دَ دَ  دَ دَ می کرد 

تا ظهر بابا و صفا می بردنش گردش 

عصرا هم همه با هم می رفتیم  

غروبم از شدت خستگی بیهوش میشد و به جاش 4-5 صبح بیدار میشد !! 

بعد شروع می کرد به بیدار کردن بقیه !! 

و تو اون تاریکی  دَدَ دَدَ 

یه کلمه هم اونجا به دایره لغاتش اضافه شد  

ب ِم ب ِم یعنی بریم بریم با تاکید کله ی مبارک !  

 

دیگه تا تونستیم چایی دودی با طعم پونه ی صحرایی خوردیم ! آی چسبید ! 

شب آخرم پسرک که خوابید با دایی هاو خانوادشون رفتیم ته باغ خاله 

پسرخاله ها و خانوم یکیشون هم بود   

مردا آتیش روشن کردن و ما دور تا دورش رو کنده ی درخت نشستیم 

هوام مهتابی بود  

بلال خوردیم ! حرف زدیم شیطونی کردیم و برگشتیم خونه 

صبح جمعه هم بعد نماز و صبحانه راه افتادیم و خیلی زود رسیدیم و خوشبختانه به ترافیک نخوردیم پسرک هم بیشتر راه رو خواب بود و تو صندلیش   

 

 این چند روزه هم تنهام  

ماماینا تا آخر هفته می مونن 

روز اول بعد از ظهر با پسرک رفتیم پارک 

عزیز دلم ! دستم رو ول می کنه و می خواد خودش بره بگرده  

بعد هر جا مجبور میشم بگیرمش کلی اعتراض می کنه 

یه کارایی ! بلندش می کردم پاهاشو میزد به من که می خوام برم !!  

بعد جلو جلو می رفت دیدم اینجوری نمیشه 

من جلو افتادم تا اون پشت سرم بیاد ولی زهی خیال باطل 

هر جا دوست جاش مسیرشو عوض می کرد 

صداش می کردم و می گفتم من رفتم بای بای  

اونم دستاشو تکون میداد بای بای می کرد و می رفت !!!  

 

انقدر دنبالش دوییدم خسته شدم 

رفتیم ابمیوه بخوریم ! دو تایی ! 

قشنگ مثل اقاها نشست رو صندلی 

یه گاز چوب شور ! یه قلپ آب طالبی یخخخ !  

همونم شد شامش و خونه که رسیدیم بیهوش شد ! 

این دو روزه هم جرات نکردم دیگه ببرمش پارک 

یه دور کوچولو تو محل و خیابون زدیم و بس 

همینا دیگه .... 

عکسا ام احتمالا بعدا اضافه میشه 

???? ???????

mouse code

?? ????