Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers هفته ی ۳۰ - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

این روزا خیلی خسته کننده و تکراریه  

رسما خونه نشین شدم و کل تفریح ام شده مهمونی خونه ی مامانم و مامانش و گه گداری فامیلی و ...و نهایتا خاله بازی با همسایه بالایی !! خیال باطل

سه تا جمعه ی گذشته هم که صفا مریض بود و در حال پرستاری بودم  

چهارشنبه ی پیش خاله و شوهر خاله ام از مکه اومدن و مهمونی ولیمه شون بود و دور هم بودیم 

شنبه هم جشن سیسمونی دختر دختر خاله ی مامانم ! بود

اون یه ماه نی نی اش از کنجد ما بزرگتره و دخمله 

یه چند ساعتی دور هم بودیم و خوش گذروندیم  بغل 

حالا اگه خدا بخواد منم تا یه ماه دیگه باید فکر مهمونی باشم 

راستش اصلا قصد نداشتم جشن بگیرم   

ولی طی مشورت با خانواده ام و یکی دو تا دوستام به این نتیجه رسیدم که بگیرم بهتره 

حالا تا خدا چی بخواد 

شماها تو خانواده هاتون جشن سیسمونی مرسوم هست ؟؟ 

 

  هفته ی پیش دو تا آز دادم یکی قند یکی .... whistling

که برا قند تو دو ساعت 5 بار ازم خون گرفتن !!! 

یعنی وحشتناک بودا !! 

اول یه بار ناشتا بعد هم یه لیوان گلوگز به خوردم دادن که طعم شربت پرتقال داشت  

بعد گفتن تا دو ساعت هر نیم ساعت یه بار باید خون بگیریم  

بنابراین دو ساعت هم تو آزمایشگاه محبوس بودم  

نمی دونم از شانس خوبم بود یا بدم که مادر شووری هم به طرز معجزه آسایی سر از آزمایشگاه در آورد و تو اون دو ساعت همراهم بود 

اینکه تنها نبودم خوب بود فقط مشکل اینجا بود که مثل نوار ضبط شده برام صحبت می کرد !!! کلافه

منم که بعد خون گرفتن سوم دیگه ضعف کردم و بی حال شدم و با شنیدن حرفاش سر گیجه گرفته بودم !! هیپنوتیزم

دیگه خود خانومه خونگیر !! با دیدن رنگ و روی من گفت بگو برات آبمیوه و کیک بگیرن به محض اتمام تایم دو ساعته بخوری بعد بری وگرنه قش می کنی باید جمعت کنیم !!!   نیشخند

آخه از دیشبش نباید چیزی می خوردم . 

همسری هم که قربونش برم تا خانومه گفت دو ساعت باید اینجا باشی به بهانه ی خرید در رفت! feeling beat up

 

حالا جواب آز رو گرفتم هنوز موفق نشدم به دکتر نشون بدم  

تشخیص خودم از برگه آزمایش اینه که مبتلا به دیابت حاملگی شدم   

حالا ببرم دکتر ببینم تشخیص ایشون چیه  چشمک

 

یه چیزی که اون دفعه یادم رفت بگم دسته گلی که آب دادم بود 

دفعه آخری که رفتم مطب دکتر ماشین رو گذاشتم یه جایی که همه می زاشتن !! 

(آدرس دادنم رو کیف کنیننیشخند

یعنی همیشه اونجا یه عالمه ماشین پارک بود خودمم یه بار دیگه گذاشته بودم 

بعد رفتم تو مطب و کارم یه ساعت و نیم طول کشید 

اومدم بیرون به صفا زنگیدم که حاضر شه برم دنبالش و قطع کردم  

تو این بین به اون خیابونه مورد نظر هم رسیدم 

که دیدم کلا تو اون سمتی که ماشینم بوده هیچ ماشینی نسیت به غیر از یه پژو !! 

یعنی هنگ کردما !!! هیپنوتیزم

بعد با خودم فکر کردم نکنه آلزایمر گرفتم و ماشین رو جای دیگه پارک کردم که هر چی فکر کردم دیدم نه ماشین همون جا بوده و الان نیست !! 

خلاصه دوباره زنگ زدم به صفا گفتم هول نکنی ، ماشین نیست !! 

یا جرثقیل بردش یا کلا بردنش !! whistling

حالا اگه بگی یه تابلوی پارک ممنوع یا حمل جرثقیل داشت دلم نمی سوخت  

خیابون اصلی داشته که ظاهرا اون قسمت هم جز خیابون محسوب می شده 

نکته ی دوم اینکه اصلا پلیسی اون طرفا وجود نداشت و نداره !! 

من نمی دونم از کجا سبز شدن و ظرف یه ساعت و نیم ماشینا رو بار زدن رفتن !!!  سوال

خلاصههههههه دیگه بازیابی ماشین از دست رفته هم که گفتن نداره 

ماشین رو فرداش با پرداخت جریمه و حمل جرثقیل و یه شب پارکینک و اینا پس گرفتیم !! 

قصه ی ما به سر رسید ......کار اتاق کنجد به آخر نرسید نیشخند

  

پرده رو دیروز آوردن !! خیلی قشنگه به دلم نشست !! 

تخت و کمد رو هنوز نیاوردن  

آماده شه عکس رو میزارم خاله ها.....صبووووووور باشید  زبانقلب

 

 

 

???? ???????

mouse code

?? ????