Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers توهم!! - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

من برگشتم ! 

دقیقا 4 روز اونجا بودم ...همه چیز عالی بود و خیلی خوش گذشت.... 

بر خلاف اون دفعه که تعدامون زیاد بود و همش بیرون بودیم ایندفعه فقط خانوما بودیم و  هر روز عصر می رفتیم خونه ی خاله ام و تو ایوون رو به باغ و بزرگشون می شستیم و حرف می زدیم  و عصرونه می خوردیم و خلاصه تا دلتون بخواد آرامش داشتیم..... 

علت اونجا رفتنمون هم حضور خاله ی مامانم تو خونه ی خاله ام بود که چون سن و سالی ازش گذشته و شوهرش چند ماهه فوت شده و فرزندی هم نداره که سرپرستی اش کنه ،یک هفته ای اونجا مهمون بود..... 

 و چون  به خاطر سن بالا نمی تونست خیلی راه بره ما می رفتیم اونجا تا دور هم باشیم و اونم یه کم سرش گرم باشه... 

امان از سن و سال بالا....این خاله زهرای ما به نسبت سن اش و هم سن و سالاش خیلی سلامته ولی از نظر روحی الان یه کم مشکل دار شده.... 

یعنی چی ؟؟ واضح تر بگم ظاهرا توهم پیدا کرده !! اونم فجیع !!  

همش داره ج*ن می بینه !! اونم دسته دسته !! گروه گروه !! 

و کاش فقط ببینه !! فکر می کنه باهاش سر جنگ دارن و می خوان اذیت اش کنن !! 

هر چیز کوچیکی که می شه می گه " کار اووووووناس !! " 

مثلا می خواد لباس بپوشه چون سن اش بالاس نمی تونه ،یقه لباس گیر می کنه می گه " کار اوناس !! " 

یا تو باغ رو نگاه می کنه دم اذان هست می گه دارن صف می بندن برا نماز !!  

یا می گه پیر مرده با خنجر وایساده بالا سرم می خواد منو بکشه !  

یا می خوایم بریم تو باغ می گه اونجا پر آدمه شما نرید قاطی اونا !

یه روز موقع رفتن و خداحافظی به من می گفت شما نرید . شب اینجا بمونید اینا زیادن ما حریفشون نمی شیم !! 

خلاصه ازین قبیل جملات قصار ! 

هم دلمون براش می سوزه چون مدام داره این چیزها رو می بینه یا تو ذهنش تصور می کنه و همش ترس داره و یه لحظه آرامش نداره..... 

هم از حرفاش ناخود آگاه خنده مون می گیره..... 

دکتر هم بردنش بهش قرص داده اونا رو که می خورد خوب بود ولی الان به تشخیص خودش دیگه نمی خوره ....می گه خواب آلو میشم..... 

اوایل فکر می کردیم واقعا می بینه ولی الان از رو حرفاش کم کم به این نتیجه رسیدیم که اگر هم می بینه یه کم می بینه و بقیش واقعا توهم هست......شایدم کل اش.  

چون تو دوره جوونیش یه سری مطالعات راجبه این چیزها داشته و بعد هم کلا تو همه سالهای زندگیش به این موضوع خیلی اعتقاد داشته و بنابراین الان هم مدام همین چیزها تو ذهنش جریان داره.

خلاصه سن و سال بالا هم مشکلات خاص خودش رو داره و هر کی با یه مشکلی دست به گریبانه...

خدا خودش کمکش کنه.....  

و به همه مریضا شفا عنایت کنه...

 

مزاح نوشت : الان هر اتفاقی می افته ما ام تندی می گیم " کار اونااااااااااااااس !! "  

 

** روز شنبه ییهو گفتم دلم هوس باروونای تند و شدید اینجا رو کرده ....ازون بارونا که تو کوچه های گلی اش سیل راه می افته و گاهی تو آفتاب می باره..... 

روز یکشنبه هوا ابری شد و کمی بارون اومد !! 

روز دوشنبه از ظهر بارونی شد تا نزدیک غروب و یک لحظه نه بند می یومد ، نه شدتش کم می شد !! طوریکه رسما تو خونه زندانی شده بودیم !! هوا هم سررررررررد !! دو سه تا لباس پوشیده بودم و باز می لرزیدم !

 این مامی و ددی و خواهری ما هم ما رو دست انداخته بودند که دختر یه چیز دیگه از خدا می خواستی !!  

منم می گفتم راستش نیی دونستم انقدر مستجاب الدعوه ام !! 

خلاصه تو یه حرکت انتحاری وقتی بعد چند ساعت بارون بند اومد همه حمله کردیم خونه ی عزیز......مامان آش با سبزی محلی پخته بود که عصرونه بخوریم....جای همه خالی....انقدر تو اون هوای سرد و باروووونی چسبید که نگووو..... 

  

** تو این چهار روز به جز دو سه تا تماس کوتاه و چند تا اس ام اس ارتباط دیگه ای نداشتیم..... 

حالا که برگشتم بعد کلی کنش و واکنش !! ( جنگ و دعوا نه ها !! ناز و عشوه منظور بود ) ....می گه پاتو که از در گذاشتی بیرون دلم برات تنگ شد !! 

خدایی !! شما باشی کدوم رو باور می کنی ؟؟؟!!!

???? ???????

mouse code

?? ????