Daisypath Anniversary tickers Lilypie Second Birthday tickers این چند روز من - ▪•●اســـــمارتیـــــــــس●•▪
X
تبلیغات
رایتل

img/daneshnameh_up/7/77/mahdi4.jpg 

     صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست.............برای دیده بیاور غباری از در دوست 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

از کی نگفتم ؟؟ از یکشنبه و عروسی !!

بالاخره کمی تا قسمتی با موهام به تفاهم رسیدم و رفتیم.....

فامیل دورمون بودن و بنابراین به جز مامان بزرگ پدریم و یه زنعموم و دخترش که سر شام رسیدن آشنای نزدیکی نداشتیم....

برا همین یه میز نه چندان دور و نه چندان نزدیک که مشرف به سن باشه رو انتخاب کردیم و نشستیم......

خیلی خوب بود.....از اول تا آخر نشستیم و تماشا کردیم......و کاملا در آرامش بودیم......

آخه عروسی های نزدیکا و آشناها با اینکه مزه اش بیشتره ولی همش در تکاپو و برو بیا و نانای و اینا باید باشی ، آخرش ام احساس می کنی چقد وقت اش کم بود و زود تموم شد و از میوه و شیرینی و شامم که طبعا چیزی نمی فهمی..... 

خلاصه خیلی خوب بود و خوش گذشت.......عروس ام با اینکه از زیبایی ظاهری چندانی برخوردار نبود ولی اینقدر خونگرم و شاد و صمیمی بود که تو یه برخورد عاشق اش می شدی. 

اینجاست که می گن : صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ..... ای برادر سیرت زیبا  بیار !! * 

* نکته : این بیت در مورد خواهران هم صدق می کنه ! 

  

فرداشم که صبح کلاس داشتم و بی ناهار بودیم.....صفا قرار شد ناهار بگیره بهش گفتم یه پرس بگیر ولی دو تا گرفت با سالاد و دوغ ....... و در کمال ناباوری تا آخرین دونه های برنجش رو خوردیم و بعدش از این همه اشتها و ظرفیت معده هامون تعجب کردیم !! 

  

سه شنبه ام که عید بود شام مهمون ماماینا بودیم که چون تولد الا جمعه هست و قراره برن شمال کیک رو همون روز سه شنبه گرفتن و تولد بازی کردیم!! والبته یکی از دایی هامم که مجرده بود و ازونجایی که شیرینی آرد نخودچی دوست داره منم تصمیم داشتم همین روزا کدبانو بشم و درستش کنم دیدم حالا که دایی قراره بیاد درست کنم تا اونم مستفیض شه. 

اینم بگم این تنها شیرینی که من درست می کنم اونم هر سه چهار سال یکبار !! 

چون واقعا شیرینی پختن بر خلاف غذا کار سختیه برام.....اینم شیرینی. 

 

* فردا دارم میرم شمال ، همون بهشت گمشده که عکساشو گذاشتم ولی ایندفعه با خانواده ام میرم و صفا تهران می مونه....... 

احتمالا این چند روز دخملم خیلی دلش برام تنگ میشه......و منم.....بد جور بهش عادت کردم.....خصوصا حالا که یاد گرفته بهم بوس میده یا  وقتایی که چند ساعت نیستم و دلش برام تنگ میشه کلی خودشو برام لوس می کنه......یه جورایی شدیم شریک تنهایی هم.....یه وقتا دلم می خواد براش یه جفت بگیرم ولی نگه داریشون خیلی سخت میشه.....فعلا مجبوره با نامادریش کنار بیاد تا ببینیم خدا چی میخواد......یعنی عاشخ اش شدما !!  

** اینم کیف و گوشباره ی درخواستی.....کیف حاصل همون پست سورپرایزه که یه چیزایی سربسته ازش نوشتم و متاسفانه اصلا به دلم نشست.....ازونجایی که چیزای ساده دوست دارم اون قلمبه هاشم تو اعصابمه.....


*** از لحاظ روحی خیلی خسته ام......جای یه سری چیزا تو زندگیم خالیه که هر روز این خلا داره بیشتر اذیتم می کنه......نمی دونم تا کی می تونم طاقت بیارم.......فقط از خدا می خوام یا آستانه ی تحمل منو بالا ببره یا تو حل این مورد کمکم کنه...... 

  

???? ???????

mouse code

?? ????